خرید بک لینک
قلبم شبیه نقاشی های دوران بچگی تو خالی شده است.. از آنهایی که وقت 16 سالگی گوشه کاغذ میکشیدیم و تیر نازکی از بینش عبور میدادیم مد بود آنوقتها  کشیدن قلبهای توخالی شمع و گل و پروانه اصلن یواشکی دوست داشتن مد بود انگار.. همه چیز را گوشه کاغذ میکشیدیم با هراس گفتن .. همه  اش نگفتن بوده و با نگفتن فهمیدن .. حالا هیچ کدام اینها مد نیست حالا در تقویم روزی نوشته اند به نام "روز عشق " و حتی بچه  های کار پشت چراغ قرمز با دستهای کثیف و موهای ژولیده و دماغ یخ زده استوانه های شیشه ای عشق میفروشند گل رز گداشته اند و یک مشت پوشال ..حالا ما نه مال آنوقتهاییم که گوشه کاغذ قلب تو خالی بکشیم نه بند این روزها که استوانه های شیشه ای عشق بخریم ... معلقیم  بیخود ... بی تعلیق ... پوزخندی میزنیم به خرسهای سرخ شکلاتی و به تقویم .. پوزخند میزنیم به خودمان که نه فقط بی تعلقیم که دیگر به درد تعلق نمیخوریم ... ما دچار خودمان شده ایم .. با قلبهای توخالی تیرخورده با حفره های بزرگ روی تن آبی روح ... دیگر اینکه آن وقت ها شمع و گل و پروانه مد بود و حالا خریدهای شکلاتی فرقی به حال تقویم ما نمیکند ... ما 365 روز سال را تیر خوردیم .. مثل همان قلبهای توخالی دوران کودکی ... روز استوانه های شیشه ای به تمام کسانیکه تعلق  سرخی دارند به شکلات ها به خرس ها به قلب ها به روز داغ گرامی  باد و ماندگار با  امید به اینکه میان استوانه سرخ شما پوشال نباشد ... راحله خیری ....................................................................

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 اسفند 1401 ساعت: 14:15

وقتی احساس تشنه بودن میکنیم میشود تشنگی .. یا ضعف ناشی از گرسنگی میشود گشنگی .. پس نیاز  مبرم به عشق هم لابد میشود عشقگی !!! شاید ما دهه پنجاهی ها نسلی بودیم که بیشتر از زندگی به عشقگی فکر میکردیم .. بچه هایی که به جای بچگی فقط دلشان میخواست که عاشق شوند .. کسی را دوست داشته باشند خیلی هایمان که هنوز فرق دختر و پسر را نمیدانستیم هوس عشق به سرمان زد .. فرقی نداشت یکی از بچه های فامیل باشد یا "علی" توی سریال آئینه عبرت .. یا "سوباسا " توی کارتون فوتبالیست ها تفاوتی نبود بین عکس رنگی یک فوتبالیست مو لخت یا همکلاسی هم جنس !! ما عاشق هر کسی میشدیم که فقط کمی دوستمان داشت  و کمی دوستش داشتیم ...  خودم دوستی داشتم که عاشق فوت های مزاحم تلفنی خانه شان شده بود .. عصرها که ما در کوچه بازی میکردیم می نشست خانه تا مزاحم زنگ بزند بعد بافوت های عاشقانه طوفانی در وجودش میافتاد که دلش را میبرد .. "عشقگی " برای ما دهه پنجاهیها یک نیاز حیاتی بود مثل آب و غذا .. انگار برای ادامه زندگی حتما باید برای کسی مرد... همین ها باعث شد ظرفیت هایی از عشق را کشف کنیم که هیچ یک از فلاسفه کهن به آن دست نیافته بودند ... حتی آقای والنتیوس یا همان " ولنتاین " ... امان همان طور که در تمام طول تاریخ تشنه  های زیادی از تشنگی مردند .. و گرسنه های زیادی از گرسنگی ... بعد از ما دهه پنجاهیا ..عشق پس از تحمل یک عمر" عشقگی "مرد و دار فانی را وداع گفت .. .................................................................

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 اسفند 1401 ساعت: 14:15

میشد یه کافه ی ساحلی کوچک داشته باشم یه گوشه ی دنیا .. یه زن مهربون و سه تا بچه  و  یه سگ  ... غروب ها دم کافه بشینم  به تماشای دریا و باد .. و یاد بابام بیفتم که میگفت یه روز تو ساحل پری دریایی دیده ... یادم بیاد که با  تمسخر خندیم و بهش گفتم  پری دریایی وجود نداره پیر مرد .. ویادم بیاد که پک عمیقی به  سیگار زد و دستش و گذاشت روی  گردن چروکش و گفت : همین جا رو بوسید و رفت !!! دقیقا همین جا .. و با خودم بگم : حالا گردنت زیر خاک صد بار پوسیده هی پیر مرد .. همونجایی که جای بوسه پری دریایی و نشونم میدادی .. میشد ندیده باشمت ... میشد از دست نداده باشمت .. میشد گردنم را نبوسیده باشی ... گردنی که بعد از تو صدها بار پوسیده ..... حمید سلیمی ............................................................ غ . ن : بعضی نوشته ها در عین کوتاهی تاثیری تو روح و روانت میزاره که تا ساعتها و روزها بهش فک میکنی ... و وقتی میخوونیش یه آهنگ پس زمینه غمگین تو مغزت پلی میشه .. این از اوناست ...

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 اسفند 1401 ساعت: 14:15

صفحه بندی